مقاله :
در ۲۵ سال اخیر بارها رفرمیستها نسبت به پیدایش بناپارتیسم در سپهر سیاسی ایران هشدار دادهاند؛ البته منظور آنها صرفاً نگرانی از امکان پیدایش شرایط بناپارتیسم نبوده است بلکه عمدتاً در صدد هشدار نسبت به امکان به قدرت رسیدن نیروهای انقلاب اسلامی در سطح قوای سهگانه به ویژه در سطح قوه مجریه هستند. مشکل اساسی گروه سیاسی رفرمیست در تحلیل روند انقلاب اسلامی و سپس پیدایش جمهوری اسلامی و تطور نظام اسلامی در ۴۴ سال پس از انقلاب این است که پیدایی انقلاب و تشکیل جمهوری اسلامی را با مدلها و معیارهای تمدن غرب میسنجند. چون پدیدههای ایدئولوژیک در غرب به حسب تجربه و مبتنی بر آزمون و خطا شکل گرفته و سپس تئوریزه شده و به عنوان مکتب و نهایتاً در قالب مدل عرضه گردیدهاند رفرمیستهای غربگرا برای آن مدلها اصالت قائل بوده و تحولات و وقایع اجتماعی و سیاسی ایران را نیز مبتنی بر آن مدلها میسنجند. این اشکال در تبیین تحولات اجتماعی و سیاسی ایران در مطالعات پژوهشگران غربی نیز وجود دارد فلذا نه پژوهشگران غربی و نه رفرمیستهای غربگرای ایرانی نمیتوانند ذات تحولات اجتماعی ایران را دریابند؛ چون سنجه و معیار آنها غیر بومی است و معیارهای مدرنیته در شناخت اسلام و ایران و تحولات ایرانی - اسلامی نارسا و ناتوان هستند.
در واقع دستگاه محاسباتی غربیها در غرب و غربگرایان در ایران برای محاسبه تحولات ایرانی - اسلامی، از سازوکار «محاسبات متقارن» بهره میبرد اما انقلاب اسلامی برای نظام محاسبات غرب یک پدیده «نامتقارن» است، فلذا نمیتوان آن را با سنجهها و معیارهای تمدن غرب سنجید و محاسبه کرد.
تطور ایدئولوژیک؛ توأم با دگرگونی در سپهر سیاسی غرب
در سپهر ایدئولوژیک غرب در ۲۰۰ سال اخیر ابتدا ایدئولوژی لیبرالیسم و سپس ایدئولوژی سوسیالیسم، مبنای کنش و واکنش اجتماعی در تمدن غرب شدند. لیبرالها مدعی رهایی بودند اما سوسیالیستها سودای «مساوات» و برابری اجتماعی داشتند. سپهر سیاسی غرب نیز از این تطور ایدئولوژیک متأثر گردید و لیبرالیسم کلاسیک مبنای انقلاب فرانسه شد، اما انقلاب مزبور منحرف گردید؛ لوئی بناپارت با ترفندی به قدرت رسید و سالهای متمادی یک نظام دیکتاتوری را بر جامعه آشوبزده فرانسه حاکم کرد؛ زیرا حاکمیت قانون در دوره پنج ساله پس از انقلاب راهگشا و کارساز نبود. کارل مارکس این رژیم سیاسی برخاسته از کودتای نظامی را «بناپارتیسم» نامید. بناپارتیسم گونهای رژیم سیاسی است که در شرایط ویژه و با عنوان دولت استثنایی به قدرت میرسد. در واقع با توجه به وضعیت از هم گسیخته دولت در جامعه ملتهب فرانسه در عصر لوئی بناپارت تشکیل دولت استثنایی یک ضرورت مینمود.
مؤلفههای رژیم سیاسی بناپارتی در پنج محور تبیین شده است:
- مدافع منافع سرمایهداران و اشراف طبقه حاکم بود اما از رویههای رایج لیبرالیسم بهره نمیبرد (هر چند به مثابه یک دولت مدرن در صدد تقویت نظام اجتماعی کاپیتالیستی و سرمایهسالار بود).
- با این که از لحاظ سیاسی مظهر اراده سرمایهداران بود اما از حیث اجتماعی به نیروهای طبقات کارگر و دهقان و طیفی که به زعم مارکس کمپن نامیده شدند متکی بود؛ محرومان و بیکاران و تهیدستان که قوانین را حامی خود نمیدانستند در پی کسانی بودند که با اقتدار بر اوضاع حاکم شوند و نظم اجتماعی - اقتصادی کارآمدی را اعمال کنند.
- ترفند رژیم بناپارتی این بود که با شعارها و اقدامات خود در بین طبقات مختلف اجتماع بازی میکرد؛ هم مدعی مساوات و برابری برای طبقات فرودست بود و هم آزادیهای فرهنگی - اقتصادی را برای برخورداریهای طبقات فرادست و سرمایهداران تضمین میکرد.
- رژیم سیاسی بناپارتی «دولت استثنایی بورژوایی» خوانده شد چون با اقتدار از نظم سرمایهداری فئودالی، به ایجاد نظم سرمایهداری بورژوایی متمایل بود و در این عبور از نظم کهنه ارباب و رعیتی به نظم نوین بورژوایی طبقات فرودست را در راستای منافع سرمایهداران ساماندهی میکرد. از این رو از شاخصترین نمونههای رژیمهای سیاسی عصر لیبرالیسم کلاسیک قرن نوزدهم محسوب میشود.
- رژیم سیاسی بناپارتی یک نیروی اجتماعی جدید مینمود که از سایر طبقات و اقشار اجتماعی - سیاسی متفاوت به نظر میرسید. در واقع در شرایط عدم تعادل و موازنه قوا بین طبقات اصلی و شناخته شده جامعه، لاجرم بناپارتیسم در جامعه موضوعیت یافت؛ زیرا:
- هیچ یک از طبقات اجتماع نمیتوانست بر دیگری غلبه کند و بر اوضاع حاکم شود.
- این طبقه جدید بناپارتیها از مشروعیت نسبی برخوردار بود.
- بناپارتیها یک امتیاز اساسی داشتند؛ این که میتوانستند به عنوان «میانجی طبقات گوناگون» در جامعه متشتت فرانسه نقش «رژیم وفاق ملی» بین طبقات را ایفا کنند.
مارکس پس از بررسی شرایط و موقعیت ویژهای که بعد از دوران ترمیدور در انقلاب فرانسه پدید آمد نوشت: «در دوران حکومت قانونی در فرانسه در بازه ۱۷۹۹ - ۱۷۹۵ که هیچ یک از طبقات اجتماعی در آن عصر قادر نبودند بر طبقه دیگر تفوق و برتری یابند لوئی بناپارت به عنوان بناپارت سوم در قامت یک دیکتاتور بر سر کار آمد و قدرت را قبضه کرد اما پس از مدتی عملاً رژیم سیاسی او به نگهبان منافع بورژواها تبدیل شد».
اگر در قرن نوزدهم بناپارتیسم یکی از شاخصترین رژیمهای سیاسی اقتدارگرا به عنوان «دولت استثنایی» بود، در قرن بیستم، رژیمهای فاشیستی شاخصترین این نظامها بودند. ایدئولوژی فاشیسم در ایتالیای موسولینی و نازیسم در آلمان هیتلری، مبنای رژیمهای سیاسی اقتدارگرا در دهه ۱۹۳۰ در اروپای بحرانی و فلاکتزده پس از جنگ جهانی اول بودند. شرایط و وضعیت پیدایش و حاکم شدن فاشیسم در ایتالیا و نازیسم در آلمان هم کمابیش همانند وضعیت پیدایش بناپارتیسم در فرانسه بود با این تفاوت که نازیسم بیش از آن که علقه لیبرالیستی داشته باشد بن مایه ناسیونال - سوسیالیستی داشت.
جدول ۱: پدیده رژیمهای استثنایی در جوامع به بنبست رسیده مدرن
| قرن | عصر | کشور | رهبر | ویژگی/حزب |
|---|---|---|---|---|
| قرن نوزدهم | عصر کلنیالیسم | فرانسه | لوئی بناپارت | دولت وفاق (از لمپنها تا بورژواها) |
| قرن بیستم | عصر امپریالیسم | ایتالیا | بنیتو موسولینی | حزب فاشیست |
| آلمان | آدولف هیتلر | ناسیونال - سوسیالیست (حزب نازی) | ||
| قرن بیستویکم | عصر گلوبالیسم | آمریکا | دونالد ترامپ | ناسیونال - لیبرالیست (حزب جمهوریخواه) |
در قرن بیست و یکم نیز متأثر از سرخوردگیها و افسردگی سیاسی موجود راست افراطی در اروپا بارها برای تسخیر قدرت دورخیز کرد، اما این دونالد ترامپ بود که در ۲۰۱۶ در آمریکا مبتنی بر ناسیونال - لیبرالیسم، رژیم شبهفاشیستی و شبهبناپارتیستی خود را حاکم کرد؛ یک «رژیم استثنایی بورژوایی» در دهه دوم قرن بیست و یکم.
چرا بناپارتیسم در سپهر سیاسی ایران، یک آدرس غلط است؟
چرا مطرح نمودن بناپارتیسم در سپهر سیاسی ایران در آستانه سال ۱۴۰۰ و آغاز قرن جدید اسلام، یک نشانی غلط بود؟ پاسخ به این پرسش در چهار محور تبیین میشود:
- بناپارتیسم، فاشیسم و نازیسم ایدئولوژی رژیمهای مقاطع استثنایی حیات سیاسی یک کشور مدرن بودهاند. اساساً از بناپارتیسم به عنوان نمونه دولت استثنایی بورژوایی نام بردهاند. اما آیا ایران در دو دهه گذشته از ۱۳۸۰ به این سو در شرایط بحرانی بوده است که وجود «دولت استثنایی» ضروری بوده باشد؟ اصرار رفرمیستها از سال ۱۳۸۰ به این که مدام از پیدایش بناپارتیسم در سپهر سیاسی ایران نگران بودهاند در حالی که همواره دولت، مجلس و شوراهای شهرها را در اختیار داشتهاند چه معنی و مفهومی دارد؟ نگرانی از افسردگی سیاسی تودههای جامعه و مطالبه بخشی از تودهها برای تصدی امور توسط فرد مقتدری که با در نوردیدن قانون نظم ویژهای را حاکم کند همواره وجود دارد؛ اما این بدان معنی نیست که مطالبه تودهها در به قدرت رسیدن یک لوئی بناپارت، هیتلر یا ترامپ به معنی بناپارتیسم یا فاشیسم باشد؛ زیرا جوامع گوناگونی در سپهر سیاسی خود با دورههای افسردگی حاد سیاسی در مردم خود مواجه بودهاند اما روند تحولات سیاسی آنها لزوماً به فاشیسم یا بناپارتیسم نیانجامیده است. پس، چون ایران امروز در شرایط استثنایی نیست لذا به دولت استثنایی که محصول بناپارتیسم باشد نیز نیاز ندارد. جامعه ایران اکنون از افسردگی و هم چنین عصبیت سیاسی قریب به ۱۵٪ مردم کشور رنج میبرد، اما این وضعیت به هیچ وجه استثنایی نیست که دولت استثنایی را بطلبد.
- بناپارتیسم در فرانسه پسا انقلاب هنگامی بروز و ظهور یافت که هیچ یک از گروهها و جناحها نتوانستند بر جناح دیگر چیره شوند و طبقات اجتماعی نیز به موازنه قوت رسیده بودند و طبقهای نبود که بتواند بر سایر طبقات غلبه کند. اما ایران امروز شاهد از نفس افتادن غربگرایان لیبرال از یک سو و محافظهکاران از سوی دیگر است و در این بین؛ جریان انقلابی و جوان شادابتر و مصممتر از همیشه در صحنه حاضر است. در بناپارتیسم لوئی بناپارت با یک کودتا بر فرانسه سیطره یافت؛ حال آن که در ایران مطلقاً امکان کودتا منتفی است.
- جریان سیاسی - ایدئولوژیک رفرمیستها از سال ۱۳۸۰ که مدام از وقوع بناپارتیسم تحذیر داده، مستقیماً «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی» را مصداق رویکرد بناپارتیستی نامیده است؛ حال آن که اساساً سپاه پاسداران به عنوان نهاد محافظ انقلاب و دستاوردهای آن همواره در عرصه حضور داشته و دلیل کارآمدی آن نیز روحیه ایمانی، انقلابی و جهادی آن است که این کارآمدی سپاه در نسبت با ناکارآمدی مدیران تکنوکرات - بوروکرات غربگرا به چشم تودهها میآید، و الا اساساً شأن سپاه پاسداران اجل از قبضه کردن دولت و مجلس و سایر نهادهاست. این که مدیران انقلابی سپاه پس از بازنشستگی یا با خروج زودهنگام از سپاه پا به عرصه رقابتهای سیاسی گذارده و در انتخابات مجلس شورا و ریاست جمهوری به عنوان نامزد حاضر شوند به معنی ورود نهاد سپاه پاسداران به رقابت سیاسی نیست زیرا آن کاندیداها نماینده سپاه نیستند و چه بسا که حتی با آرمانها در سپاه زاویه داشته باشند و بالعکس. حاکم شدن «تفکر انقلابی» در نهادها و دستگاههای مختلف کشور با حاکم شدن «سپاه» بر این نهادها و دستگاهها متفاوت است هر چند بین تفکر انقلابیون با سپاه که پاسدار انقلاب اسلامی است؛ قرابت مطلق و نسبت عموم و خصوص مطلق وجود داشته باشد.
- ایدئولوژیهای مدرن بناپارتیسم و فاشیسم که با ماهیتی اقتدارگرایانه و نظامی ظهور و بروز مییابند، با ذات نظام جمهوری اسلامی در تقابل هستند زیرا در نظام اسلامی رکن اساسی حکومت همان «ولایت فقیه» است که در نسبت با رکن مردم، نظام اسلامی را حول ارزشهای اسلامی شکل میدهند و نسبت این دو رکن با هم نسبت «امام» و «امت» است. لذا مطلقاً نظام اسلامی با محوریت امام و امت را با معیارها و شاخصها و شابلون بناپارتیسم نمیتوان سنجید، زیرا کاملاً نارسا و ناتوان از امکان محاسبه مناسبات اجتماعی - سیاسی جامعه اسلامی است. سه رکن «ولی فقیه»، «مردم» و «ارزشهای اسلامی» در نسبت با هم «ذات نظام اسلامی» را شکل میدهند که برونداد و فیضان آن همان «ید واحده» و «امت واحده» حول «وحدت کلمه» است. اما ذات نظام بناپارتی سرکوب قانون و غلبه بر مشکلات جامعه به شیوه فراقانونی است.
ارائه ضرورت پیدایش دولت بناپارتی در ایران ۱۴۰۰ بیش از آن که با هدف تخریب سپاه پاسداران باشد، با نیت تخریب و ناکارآمد نشان دادن ولایت فقیه است؛ اما بیش از آن که تحقیر جمهوری اسلامی باشد؛ توهین به شعور سیاسی مردم رشید ایران است و اذعان ضرورت دولت استثنایی بناپارتی برای ایران امروز، مردم ایران را (بلا نسبت) همانند تودههای لمپن عصر لویی بناپارت تصور کردهاند. زهی تصور باطل؛ زهی شرم.